قیمت سکه و ارز
۱۳۹۲/۰۴/۱۵ - ۰۱:۰۳
پاسخی به نامه های رکیک و توهین آمیز عبدالکریم سروش؛

روشنفکری که به بیماری روانی پارانویا مبتلاست!‏

لُبّ کلام اینکه حسین حاج فرج دباغ، روشنفکری است که بی آنکه خود بداند به بیماری خطرناک و مهلک پارانویا دچار شده است.

روشنفکری که به بیماری روانی پارانویا مبتلاست!‏

به گزارش « سراج24 » در این نوشتار کوتاه سعی بر آن است که این ادعا به درستی اثبات شود و از قرار معلوم شواهد و قراین بسیاری وجود دارد که نشانه های این بیماری در شخص نامبرده به شمار می رود.


به گزارش مجله شبانه باشگاه خبرنگاران،حسین حاج فرج دباغ معروف به "سروش"، نام بی مسمایی که خود برای خویش برگزیده، شخص کذابی است که پس از خروج از ایران (به علت دروغزنی، ژاژخایی، دریوزگی و توهین و افترا به هر کس و ناکس که با او کوچکترین مخالفتی ابراز می کرده) و پناه بردن به آغوش آمریکاییان و دشمنان ایران، نامه هایی بسیار تندروانه و سرشار از فحش و توهینهای بی حد و حصر به مقامهای سیاسی و علمی و حتی نویسندگان ایرانی در طول چند سال اخیر نوشته که واکنشهایی را در میان اقشار گوناگون و مخاطبان نامه ها برانگیخته است.

در واقع این مرد ژاژخای و هرزه در که تکبر و تفرعن را به حد نهایت رسانده است تا کنون هیچ کس را از نیش زبان مارگونه خود که ظاهری خوش آب و رنگ دارد ولی به اندرون، زهری در آن نهفته، بی نصیب نگذاشته است.

وی حتی پا را از اختلاف نظرهای سیاسی فراتر نهاده و به نهادهای علمی پژوهشی ای که آوازه جهانی دارند و شهره عام و خاصند و سالیان سال در حوزه علم و فرهنگ کار می کنند، یورش آورده است و سخنانی را اظهار کرده و اشعار سخیفی را سروده و به عبارت بهتر به هم بافته است که نشان از دیوانگی و جنون ویژه ای دارد که پاره ای روشنفکران به آن گرفتار می آیند. ‏

تا به امروز پاسخهای گوناگونی به این نامه های کذایی داده شده است ولی دراینجا تلاش می شود به نکته های ظریف و بدیع و روانکاوانه ای اشاره شود که دیگر پاسخ دهندگان نتوانسته اند در لحن کلام و شیوه گفتار حاج فرج دباغ دریابند.

 پیش از هر چیز می بایست خاطر نشان کرد نامه های این مرد و همچنین خود وی، مورد جالب توجهی برای روانکاوان متخصصی است که بویژه بر روی بیماریهای روانی ای چون اسکیزوفرنی و انواع گوناگون آن همچون بیماری رقت آور "پارانویا" کار می کنند.

 ‏لُبّ کلام اینکه حسین حاج فرج دباغ، روشنفکری است که بی آنکه خود بداند به بیماری خطرناک و مهلک پارانویا دچار شده است. در این نوشتار کوتاه سعی بر آن است که این ادعا به درستی اثبات شود و از قرار معلوم شواهد و قراین بسیاری وجود دارد که نشانه های این بیماری در شخص نامبرده به شمار می رود. ولی پیش از پرداختن به علائم بیماری و نشانه های آن بهتر است نخست در باره این بیماری روانی شناخته شده سخن بگوییم. ‏

فرض کنید کسی ادعا کند که هیولایی را پیش چشم خود می بیند که این هیولا همه جا با اوست و به او فرامینی می دهد و خواسته هایی دارد و گهگاه خواسته های او را نیز برمی آورد. این تصویر خواه خیالی، خواه واقعی، زندگی این فرد را شکل می دهد و او بر اساس این تصویر، کارهایی می‌کند که دیگران نمی کنند، چیزهایی می بیند که دیگران نمی بینند و مانند اینها.

اگر او واقعاً تصویری از چنین هیولایی در سر داشته باشد هیچ شاهدی نمی تواند اعتقاد او را سست کند. زیرا او این تصویر را همواره در پس زمینه هر گونه ای از نگرش خود به جهان دارد و به عبارت دیگر، جهان را از پس آن می بیند. این هیولا ممکن است تصویر خود شخص باشد که به گونه ای دیگر در ضمیر ناخودآگاه او تجلی کرده است.

دیگران تنها می توانند به او نشان دهند که اعتقاد به این تصویر، گونه ای خودفریبی، خودشیفتگی یا از گونه های بیماری پارانویاست. بیماری یا اختلال پارانویا چیزی نیست که تنها عده ای معدود به آن دچار شده باشند. پارانویا در همه آدمیان به مراتب دیده می شود. نوع حاد و پیشرفته آن گونه ای بیماری روانی است.

باز مردی را فرض کنید که به بدبینی مطلق دچار است. او سراسر هستی و آدمیزادگان را دشمن خود می بیند. اگر دوستان او در محل کار به او محبت کنند با خود می گوید بی گمان نقشه ای در سر دارند و می خواهند با ملاطفت و نرمی، او را فریب دهند. اگر با او ستیزه جویی کنند آنان را مردمانی کینه توز می پندارد که کمر به نابودی او بسته اند.

به هر حال، هر کس هر کاری کند او تفسیر بدبینانه خود را دارد. هیچ چیزی نمی تواند این تصویر بدبینانه را زایل کند. هر کاری چه خوب چه بد، چه از روی دلسوزی و چه از روی کینه توزی، در نظر او دشمنانه است.

 او به یک معنا اعتقادی پارانوئیک به تصویر خود دارد. تصویر او ابطال ناپذیر است و به این معنا فراتر از مرزهای عقلانیت و منطق. "پارانویا" واژه ای یونانی است: (‏noia=nous‏)‏para+‎‏. روی هم رفته، به معنای "ورای عقل یا ضد عقل"، یا چیزی که از "نوس" فراتر می رود، همچون "‏paranormal‏" در زبان انگلیسی، به معنی "غیر عادی".

‏فروید، بیماری پارانویا را بیماری روشنفکران می داند؛ "بیماران پارانویا که عموماً افراد مجرد و از زمره روشنفکرانند، از شک و بدگمانی خود رنج می برند، از دشمنان خیالی وحشت دارند و برای مبارزه با آنان، تلاش و وسایل بکر و بدیعی ابداع می کنند." (1) دراینجا سخن فروید را نباید مطلق کرد و آن را به تمام روشنفکران تعمیم داد ولی بی گمان حقیقتی در سخن فروید نهفته است. ‏

بسیاری از روشنفکران دچار توهم توطئه اند و حتی بسیاری از فیلسوفان روشنفکر نیز چنینند. روشنفکران چنین می اندیشند که رسالتی بزرگ بر دوش دارند و باید بر جهان و جهانیان بشورند و مردمان را به قیام بخوانند و از این رو، همواره مغضوب حاکمان و ثروتمندان و قدرتمندان بوده اند. گالیله، روسو، نیچه، شوپنهاور، همینگوی و حتی پاره ای بر این باورند که خود فروید دچار بیماری پارانویا بوده اند. (2) گاهی فرد پارانوئیک، روشنفکر فلسفی است.

روشنفکر گمان می برد که به دست نیروهای نامرئی و ماورای طبیعی معدوم می شود و در قبضه انهدام خدایان قهار، نابود می گردد یا چون پرومتئوس در زنجیر خدایان گرفتار آمده و برای همیشه به کارهای بیهوده و نافرجام گماشته می شود. "فرد مبتلا به پارانویا واجد دستگاه فکری ساخته و پرداخته ای است که به موجب آن هرگونه سخن یا عملی از سوی دیگران برای او گواهی است بر تأیید آن. لذا ثبات، دوام و عدم انعطاف پذیری از ویژگی های این نظام هذیان آمیز است که هر گونه کوششی را برای خنثی کردن آن بی نتیجه می گذارد.

 هم از این روست که پیش از این، آن را "هذیان اصولی مزمن" می خواندند، چرا که به موجب آن هذیان به صورت جزئی اصولی و لاینفک از دستگاه نفسانی درمی آید و از اسکیزوفرنی که حاکی از عدم انسجام، پراکندگی و از هم گسستگی افکار است کاملاً متمایز می گردد." (3)

با این مقدمه در باب بیماری پارانویا، خوانندگان، خود می توانند علائم بیماری پارانویا را در حاج فرج دباغ ملاحظه کنند. اگر تردید دارند می توانند استدلال هایی را که در پی می آید مطالعه کنند و سرانجام خود به داوری بنشینند؛

نخستین علامت بیماری در انتخاب نام مستعار و جدید "سروش" به جای "فرج دباغ" است. سروش فرشته ای است که از عالم غیب به قلب آدمی القای وحی می کند. و در زبان عربی معادل دقیق آن "جبرئیل" یا "فرشته وحی" است.

 پیامبر اکرم (ص) هنگامی که به پیامبری مبعوث شد اعلام کرد که به واسطه جبرئیل بر او وحی می شود. بدین سان، حاج فرج دباغ با انتخاب این لقب، توهم پیامبری دارد و چنانکه فروید می گوید احساس می کند رسالتی بزرگ بر دوش دارد زیرا یا او خود سروش است یا سروشِ عالم غیب بر او وحی می کند. ولی حقیقت امر این است که او شخص دروغپردازی بیش نیست. ‏

دومین علامت بیماری به هیولایی بازمی گردد که در بالا از آن سخن گفتیم. این هیولا که هابز آن را "لوایتان" (‏Leviathan‏) می نامد و کتابی در باره آن نوشته است می توان "حکومت" و "دولت" نامید.لوایتان در کتاب مقدس به معنای "نهنگ" است.

 حاج فرج دباغ از هیولایی خیالی به نام جمهوری اسلامی ایران سخت در هراس است. این حکومت مقتدر را سی سال پیش مردم ایران با برانداختن نظام شاهنشاهی 2500 ساله پی افکندند و از قضا خود حاج فرج دباغ نیز در پی ریزی و استحکام فرهنگی آن در شورای انقلاب فرهنگی نقش داشته است. هر چند هم اکنون سخت پشیمان است و مدام از ملت ایران عذرخواهی می کند و از خداوند منان طلب استغفار دارد!

علامت سوم این است که فرد مبتلا به پارانویا به همگان بدبین است، حتی دوستان خود را نیز دشمن می پندارد. هر کس کوچکترین انتقادی از او بکند به شدیدترین وجهی به او پاسخ می دهد و دهان به دشنام های رکیک باز می کند. اگر کسی سخن درستی در باره او بگوید و حتی از او تمجید کند، گمان می کند که تخلیطی اندر سر دارد و قصد فریب دادن و تخریب او را دارد.

حتی کسانی که سکوت می کنند از نیش تند زبان او و افکار منفی سیاهش در امان نیستند. کسانی که با نامه های بیمار نامبرده آشنایی دارند همه این علائم را در آنها به وضوح مشاهده می کنند. ‏حاج فرج دباغ مدعی است که مؤسسه صراط که تنها به نشر آثار او اختصاص دارد و انتشار هیچ اثر دیگری را برنمی تابد به همت جمعی از نیکخواهان همچون محسن سازگارا و اکبر گنجی تأسیس شده است که هم اکنون به اردوگاه دشمن پناه برده اند و آب در آسیاب آن می ریزند و درواقع آب در هاون می کوبند و به خیانت به کشور و ملت و تشدید تحریم ها بر ضد مردم ایران مشغولند. ‏

نکته دیگری که در نامه های فرج دباغ ملاحظه می شود آتش سوزان حسادت و بدخواهی اوست که از بزرگداشت خدمتگزاران فرهنگی و علمی جامعه ایران سخت شعله ور می شود. وی به جای تولید علم و اندیشه های فلسفی و تألیف مقاله های علمی پژوهشی و کتابهای فلسفی و علمی، در فراغت و آسایش وافری که در دولت های غربی به دست آورده، تمام توان مغزی و دماغی خود را مصروف نگارش
نامه های توهین آمیز و سرگشاده کرده است. ‏

مسائل و مشکلات اقتصادی و سیاستهای شوم آمریکا و تفرقه افکنی آن در خاورمیانه جهت سلطه و سیطره همه جانبه بر این منطقه برای او اهمیتی ندارد. نامه های سرد و خنک او که یخ و تگرگ از آن می بارد و با مسائل روز ایران و جهان نسبتی ندارد، اساساً و اصلاً با تگرگ فقر و فاقه ای که بر اثر تحریم های آمریکا و ایادی آنان بر سر مردم ایران می بارد، پیوندی ندارد.

البته شکی نیست که کسی همچون عبدالکریم سروش که وضع نابسامان اقتصاد مردم ایران برایش اهمیتی ندارد و کَکَش هم از این مسئله حائز اهمیت نمی گزد (چون به قول معروف، سواره از پیاده خبر ندارد) و رفاه و تنعم غربی، چشم سر و دل او را کور کرده است، قصد ندارد که نامه تند و تیزی به رئیس جمهور نابخرد و جهانخوار ایالات متحده بنویسد و از تحریم های نامعقولی که او بر مردم ایران تحمیل کرده است انتقاد کند.

 زیرا اگر چنین کند او را از همان ایالات متحده نیز اخراج کنند و این بار سرگردان و حیران، تبعیدی بیابان های خشک و بی آب و علف گردد و در غربت و درد، تلف شود. بنا بر این تا می تواند مزاج سیاست های آمریکا را می گوید و از تحریم ها سخت دلشاد است، که مردم ایران رنج می کشند و او از این راه حظ می برد. ‏

یکی دیگر از نکته هایی که حاج فرج دباغ را بر آشفته می کند، انتقاد از طبع لطیف خیالی و ذوق شاعرانه پنداری اوست از ترس آنکه مبادا کسان دیگری هم پیدا شوند که صاحب طبع روان و ذوق شعر نامیده شوند. گویا حسین حاج فرج دباغ در عالم تخیلات مالیخولیایی خود چنین می پندارد که تنها اوست که طبع شعر دارد و چنان که طالع بینی های خرافه آلود نشان می دهد، زادروز او در تقویم میلادی مصادف با سالروز ولادت مولاناست.

و اوست که بهتر از هر کسی مولوی را می شناسد و دیگر محققان همه چرند می بافند و اوست که قلم سحرآمیزی دارد که هیچ‌کس جز او ندارد و به بهترین وجهی می تواند کلمات را به بازی بگیرد و اگر ناگهان از عالم تخیلات برجهد و چیز شعرگونه و لاطائلی بر کاغذ بیاورد، همه با چشمهای از کاسه در آمده و با شگفتی باید به مطالعه آن بپردازند!

غافل از اینکه در عالم ادب و نثر و شعر، بسیارند کسانی که از او برتر و سرترند ولی زبان دریده و گستاخ ندارند. ‏وانگهی، تنها مشخصه و ممیزه ای که در آثار عبدالکریم سروش می توان یافت وجه خطابی و بلاغی آثار اوست که تنها جنبه تحریض و تحریک دارد. جنبه علمی و فلسفی آن یا هیچ است یا ترجمه ای است التقاطی و مغشوش از آثار دست دوم فیلسوفان و دین شناسان ورافتاده ای چون کارل پاپر و جان هیک.

در مورد پاپر، به ضرس قاطع می توان گفت که از زمان ظهور ویتگنشتاین، فیلسوف شهیر اتریشی و انتشار کتاب پژوهش های فلسفی (1959) فلسفه او و روش شناسی علمی او، یک بار برای همیشه به کناری نهاده شده است. پاپر چنان سخنان سخیفی در فلسفه اظهار کرده بود که ویتگنشتاین با سیخ بخاری گداخته در دانشگاه کمبریج، او را تهدید کرده بود و اگر پادرمیانی راسل و دیگران نبود، شاید او را به درک واصل کرده بود. (4)

در مورد جان هیک هم که در زمره فیلسوفان درجه دوم دین به شمار می رود، می‌بایست یادآور شد که وی نخستین بار نظریه پلورالیسم دینی را مطرح کرده است و عبدالکریم سروش با اتکا به ناآگاهی جامعه دانشگاهی ایران در گذشته، این دیدگاه را به دروغ به نام خود ثبت کرده است. ‏

سخن دیگر آنکه عبدالکریم سروش، تنها خطیبی تیره بخت و آلوده به سیاست بازی و لفاظی و حرف های خاله زنکی است و سخنان او حتی در زمینه های فنی و فلسفی، بار علمی و برهانی ندارند و آکنده از اشعار خنک و لاطائلات و هذیانات روانی اند که ارباب هیجانات روحی را دست
می دهد و هیچ گونه ارزش پژوهشی ندارند. وی تنها مجهز به ریتوریک یا فن سخنوری است و جز این هنر، چیز دیگری در چنته ندارد.

 هر چند صرف برخورداری از چنین فنی به خودی خود بد نیست بلکه کاربست ناروا و نااخلاقی آن در جهت اهداف نامشروع، توهین آمیز و ناانسانی، خطاست. گناهی که عبدالکریم سروش بارها و بارها در سالیان اخیر مرتکب آن شده است. ‏

کوتاه سخن آنکه عبدالکریم سروش، سخن چین هرزه در ژاژخایی است که پا را از گلیم خود فراتر نهاده و با چشم بسته، دهان بازکرده و به هر کس که کوچکترین انتقادی از او بکند، دشنام، تهمت و افترا بار می کند و در این کار، هیچ حد و مرزی نمی شناسد و از هیچ کس ابایی ندارد و بی ادبی و بددهنی را به حد نهایت رسانده است.

غولی که تنها با یک چشم می بیند؛ تندرو بی پروایی که گاه از این بر بام می افتد، گاه از آن بر بام. نامه های توهین آمیز او همچون ضجه های گوشخراش و رقت بار موش بخت برگشته ای است که زیر چرخ های زمان له می شود و جیغ می کشد.

 از سخنان او و نامه های کینه توزانه او بوی فاشیسم و توتالیتاریسم به مشام می رسد. مرد کوچکی که خود را خدا می پندارد و دن کیشوت وار به زمین و زمان یورش می آورد. دیوانه ای که اگر اندک قدرتی به دست آورد، تمام مخالفان خود را از دم تیغ می گذراند. ‏

توصیه ای که به عبدالکریم سروش می توان کرد این است که دست از سنگ اندازی به بزرگان جامعه علمی کشور بردارد و پیه مغز خود را در جای دیگری به مصرف برساند و بسوزاند. و سرانجام پیش از آنکه ملک الموت بر بالین او حاضر شود، از مردم ایران و اشخاص برجسته ای که نامه های موهن به آنان نوشته است پوزش بخواهد و از پروردگار، طلب غفران کند و شفای عاجل برای بیماری لاعلاج خود بخواهد.محمد الاسلامی /رسالت

پی نوشتها:

1 -‏ آریانپور، امیرحسین (1357)، فرویدیسم با اشاراتی به ادبیات و عرفان، شرکت سهامی کتاب های جیبی، با همکاری مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر، ص 284

2 -‏ عبدالملکی، سعید (1386)، "پارانویا و روشنفکران"، روزنامه اعتماد، شماره 1579، 11/10/1386، ص 5

3 -‏ موللی، کرامت (1390)، مبانی روانکاوی فروید - لکان، انتشارات نی، تهران، ص 133

4 -‏ ‏Edmonds, David, and John Eidinow. 2001. Wittgenstein`s Poker: The Story of a Ten-Minute Argument between Two Great Philosophers. New York: ECCO.‎

این کتاب را حسن کامشاد با عنوان "ویتگنشتاین و ماجرای سیخ بخاری" به زبان فارسی
برگردانده است.

اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۲۱
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••